سفرنامه... قسمت دوم
سر را که بالا می آوری دل پایین میریزد...
هیچ نداری برای گفتن.. نا نداری برای شنقتن...
رنگ طلایی گنبد تو را مسحور کرده یا رنگ سرخ پرچم؟!؟!
قدم نمی توانی از قدم برداری... ایستاده ای و میگریی...
گریه بر حسین محل ریا هم نیست... همه آنجا گریه میکنند. هر که باشی تا چشمت به آن ترکیب سرخ و طلا بیافتد... سرخ می شوی... انگار در روغن تفتت می دهند...
از کنار مقام علی اکبر عبور میکنی همین کار را با مقام علی اصغر هم خواهی کرد... سر میگردانی و گنبد دیگری هم نمایان میشود... مردد می شوی...
رسم ادب چیست؟ امام بر عباس اولویت دارد... این را میدانی... اما این را هم میدانی که هر که به خواهد حسین را ببیند باید از برادرش اذن بگیرد باید از علمدار رخصت بطلبد...
اول به شرق بین الحرمین بدوم یا به غربش؟!؟!؟
در دلت مغرور می شوی... من شیعه علی ابن ابیطالبم. من اذن ورود نداشته باشم چه کسی دارد؟ پر در می آوری و با همین توجیه ضعیف دلت را راضی میکنی و وارد حرم میشوی... حرم سید الشهدا...
یاحسین...
سفرنامه...
از منظریه تا کربلا...
کنار جاده به جز خاک و نخل سر بریده، چندتایی هم سرباز امریکایی هست...
سرباز هایی که اگر از قیافه شما خوششان نیاید مجبورید برگردید تهران...
آرام و بی سر و صدا اتوبوس شما عبور میکند...
آرام آرام فضا عوض می شود. سنگر می بینی و چندتایی تانک که پدر ارام می گوید این آثار دست رزمنده های جنگه... چشمکی هم میزند تا یادت بیافتد روزی در همین صحرا داشته تانک صدام سوت میکرده!!
خانه نیمه خراب شده و چند تایی سرباز زن امریکایی تصویرگر آخرین تصویر ها هستند...
زنها را که میبینی یادت می افتد که در گیت بازرسی مرز خسروی چرا همه سربازها زن بودند؟ و پدربزرگ با لعنتی که برای شیطان می فرستد جواب سوالت را میدهد...
حالا 5 ساعتی راه آمده ای... بالای تپه ای ایستاده ای و همه دارند گریه می کنند...
نگاه میکنی و به آنجا که آنها نگاه میکنند خیره میشوی... چیزی نیست جز خاک اما هم دارند گریه میکنند... معاون کارووان فریاد میزند اینجا تپه سلام است...
فریاد راننده همه را از هیجان پایین می کشد.. بجنبید الان دروازه های شهر رو میبندن...
همه نیم ساعت بعد در اتاق های خودشان در خانه بزرگی هستیم که گویا در وسط شهر است..
باور کنی یا نکی تو الان درست وسط کربلا نشسته ای...
آرام همه چیز را زیر نظر میگیری...
بعضی رفته اند غسل زیارت بکنند بعضی هم دارند گرد راه از تن می ستانند...
آرام از میان در فرار میکنی... در راه حرف رییس کاروان در گوشت زنگ میزند که: این امریکایی ها آدم نیستن تنها گیرت بیارن هر کاری ممکنه بکنن. تنها جایی نرید...
اما تو که تنها نیستی...مگر نه این است که خدا هم هست؟!؟!
تو که جایی نمی روی داری سرو گوشی آب می دهی...
کوچه را دور کی بزنی جایی بزرگ و به خط فارسی برایت نوشته : مقام حضرت علی اکبر...
ناگهان به چار میخ کشیده میشوی...
سرت را بر میگردانی...
در همین خیابان و 2 کوچه پایین تر نوشته مقام حضرت علی اصغر..باب الحوائج!!!!
در همین بهت و حیرت هستی...
تازه دارد باورت می شود که اینجا کربلا است...
سرت را که بالا می آوری...
سرت یک گنبد طلا میبینی و یک پرچم سرخ ...
دیگر پاها برای تو نیستند...
دیگر قلبت برای تو نمی تپد...
آنجا دلت حکم میکند... حکم این بازی تا آخر دل است...
مفهوم اشک ها و گریه های همه مردم تپه سلام همه با هم در قلبت نشسته..
انگار خودت بر خودت سنگینی میکنی...
...
..
.
یاحسین!
آرام آرام فضا عوض میشود...
جو سنگین شده... به اشارتی گونه ها تر می شود...
بو بوی محرم است... فضا فضای عاشورا
دوست دارم بخشی از دست نوشته های شخصی خودم که حاصل دو سفر کاملا متفاوت حقیر به کربلاست را نشر دهم...
اگر عمری باشد در همین محرم ...
یا علی.
پ.ن.1 دیروز سیاه کردیم مدرسه را، یک ماکتی ساختیم از عاشورا.کلی هم نام و جمله نوشتیم که بزنیم در و دیوار.. کار قشنگی بود اجر همه با صاحب عزا
پ.ن.2 برای امتحان فیزیک ایده زیبایی زده شد. من و آقای کاظم زاده... چندین ساعت وقت از ما خواهد گرفت. 2 ساعت وقت از بچه ها. اما فکر کنم سالها این خاطره هم براشان بماند. سالها.
پ.ن.3 این صدای تپش قلبم نیست.... در نهانخانه دل سینه زنی است
دوشنبه شب...
داشتم گزارش کار آزمایشگاه خوردگی را تکمیل میکردم..
صدا آشنا و خوش طنین عادل فردوسی پور آمد. برنامه نود...
چند وقنی بود که از عادل و برنامه اش بدم آمده بود...بی اعتنایی کردم و کارم را ادامه دادم...
مدتی هم هست که به دلیل مشغله های فکری و کاری فرصت تعقیب فوتبال را ندارم. همین شد که گفتم خلاصه بازی پرسپولیس را ببینم ...
ادامه برنامه هم جذاب بود. فرهاد مجیدی که آمده بود ... از آن مهاجمانی که همیشه دوستش داشتم... از چهره اش صراقت می بارید. لا اقل من دوست دارم معصومیت چهره اش راو صراحت گفته اش را.. برای پول حرف نمی زد. دهانش بوی گند نمی داد...
رسیدیم به بازی استقلال-فجر
تماشاگران برای دو اشتباه فردی داشتند به مرفاوی فحش میدادند... چیزی که در ورزشگاه های ما مرسوم است...
یاد حرفهای مجیدی افتادم...
مرفاوی مربی فنی است
مرفاوی یک استقلالی است
مرفاوی پشت صحنه ندارد
دلم سوخت
دلم برای اشکهای مرفاوی سوخت
دلم گرفت... بدجوری بدم آمد از انسانهای بی اراده دورو
دوستت دارنداگر توپها در زمین به نفع تو بچرخند
از تو متنفرند و تورا ... اگر توپها به ضررتو بچرخند.
و چند سوال در ذهنم شکل گرفت...
این کسانی که خود را طرفدار استقلال می دانند..
فکر میکننداستقلال را بیشتر از مرفاوی دوست دارند؟
صمد مرفاوی آن روز هایی برای استقلال دوییده بوده که تمرینات تیم در زمین خاکی جوادیه برگزار میشده...
با وانت پدر مظلومی ها میرفته سر تمرین...
آن روزها که از کثافت پول خبری نبود...
یا فکر میکنند مسایل فنی را از او بهتر می فهمند؟
نمی فهمم ولی اینکه آنها احساس کنند دلشان از مرفاوی بیشتر میسوزد برای تیم...
دلم گرفت...
پ.ن. اشتباه نشود. استقلالی نشده ام.
پ.ن.2. این دغل دوستان که میبینی مگسانند گرد شیرینی
سلام. این پست در واقع قرار جوابی باشه به دوستانی که در نظرات انتقاد کردند از قالب...
یکی از اصولی که به آن معتقدم و تا امروز کسی خلاف گویی نکرده و هر عاقی آن را از من پذیرفته این است که ما می توانیم خودمان را تربیت کنیم. و در تربیت خودمان نقش اساسی داشته باشیم.
در واقع منظور این است که مثلا اگر شما واقعا بخواهید لاغر بشوید یکی از بهترین راه ها این است که خودتان را به لاغری بزنید و اطرافیانتان را به جایی برسانید که نگذارند شما چاق شوید.( مثلا به همه بگویید من رژیم دارمو عمرا فلان و فلان نمی خورم آن وقت اگر یک روزی شیطان گولتان زد و خواستید فلان را بخورید همان آقایان اطرافتان می آیند و شما برای نرفت آبرو مجبور می شوید دست از خوردن بردارید و...)
به طور کلی انسان این قدرت را دارد که قوای اطرافش را به نفع یا به شرر خود یشوراند و ...
از قوای اطراف می توان به محیط زندگی، انسانهای زنده دور و بر و.... اشاره کرد.
از میان این ها دید انسان نسبت به اطرافش از مهمترین و تعیین کننده ترین عوامل در حس و حال او و نهایتاً در رفتار او است.
..
..
مقدمه بسه
بر اساس آنچه در بالا گفته شد بنده در راستای ترویج احساس مثبت در خودم کمی رنگ و بوی خودم و اطرافم را تغییر دادم. که این وبلاگ هم در این اصلاحات جای خود را داشت.
البته برای حفظ حقوق مصرف کننده دارم تغییرات روزمره ایجاد میکنم تا هر کدام به سیاق شما خوشتر آمد را پایدار کنیم
ان شا الله.
پ.ن.1 برای شاهدی که از غیب میرسد: در همه جملات بالا نقش خداوند منان در تربیت و سرنوشت محفوظ و محذوف به قرینه معناست.
پ.ن.2. امروز شادم. خیلی شاد. نه از بابت تعطیلی موقت امتحانات دانشگاه که از بابت فضای دوستی که دارد در دوره حکمفرما میشود.
یا علی...
امروز المپیک تخمین دوره 17 بود
دیر رسیدم .اما خوب بود
دست زحمت کشان درد نکند.
طرح یک المپیاد علوم برای دوره شانزده هم ریخته شد
خیلی خوشحالم از اینکه مدرسه دارد روال خوبی میگیرد.
یا علی.
هو الحق
برگشتم.
دوران جالبی بود. تعریف کردنی.
اما کمی در حال زندگی کنیم.
چند تا برنامه برای مدرسه زیر سر دارم که اگر خدا بخواهد بچه ها لذت زیادی خواهند برد.
از اردو و کارسوق و .. گرفته تا برگزاری برخی امتحانات به روشی اعجاب انگیز!!
خدا کمک کند.
امیدوارم بتوانم سریع آپ کنم تا جبران ایام نبودم باشد.
یا علی.
پ.ن.1. موضوع خنده داری پیش آمد که شکر خدا زود رفع شد. عجب خدایی داریم ها!!!
پ.ن.2. تازگی ها یکی از اصول فکری ام کامل شد. علت خلق بشر. شک داشتم. احساس می کنم یقین دارم. خدا حسن اقا و مشاور بزرگوار ما را خیر عاجل بدهد ان شا الله.
پ.ن. 3 الان که این متن را می نویسم بهترین حال خود را در ایام اخیر دارم. دعا بفرمایید که دعا بد جوری گیرایی دارد در این درگاه.
پ.ن.4 شعر اول متن را دوست دارم. برایم نوستالژی است. اما دو بیت آخرش را اینجا نگذاشتم چرا که موضوعیتی نداشت.. لا اقل حالا.
یا علی...
در کلیله و دمنه داستانی است که ضمن آن بوزینه به دیدار باخه میرود ...
باخه گفت: دل چرا رها کردی؟
گفت:
بوزینگان را عادت است که چون به زيارت دوستی روند و خواهند که روز بر
ايشان به خرمی گذرد و دست غم به دامن انس ايشان نرسد، دل با خود نبرند؛ که
آن مجمع رنج و محنت و منبع غم و مشقت است و به اختيار صاحب خود بر اندوه و
شادی ثبات نکند و هر ساعت، عيش صافی را تيره می گرداند و عمر هنیء را منغص
می کند.
حالا این شده حکایت ما...
دل را رها نکردیم حالا دارد حال مارا میگیرد.
اندک مدتی نخواهم بود. اگر سری زدید و خبری ندیدید مشکوک نشوید که صاحب این خانه همچنان مدعی عبد بودن خواهد ماند...
عبد، عبد است....
تن های خاکی گاه کم می آوردند در برابر موجودات افلاکی... این چند وقت شاید بسیار آدم بزرگ در دور و برم دیدم... تن خاکیم کم آورده( اعتراف سنگینی بود)
با لا غیرتن درست بخوانید....
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را...
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا...
الغرض اینکه دعایم کنید. این دل دست از سر ما بردارد...
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
حلال کنید و فعلا ...
یا علی
پ.ن.1. از استادم عذر می خواهم بابت نشر بی مجوز بخشی از مطالب مورد عنایتشان.
پ.ن.2 از همه آنان که حق دارند بر سرم عذر می خواهم.
پ.ن.3 حلال کردن آدمهایی چون من سخت است. خودم هم به سختی خودم را حلال کردم... به قول یکی از رفقای کم سن و بزرگم... ما حلال که هیچ محلول باید بشویم...
پ.ن.4 میترسم محلولمان هم به درد نخور در بیاید...
پ.ن.5 آقای احمدی اس ام اس زدند همین حالا... متنش را در زیر می خوانید:
دوغ آش فردا دستتو میبوسه شاید برای آخرین بار
...شوخی میگیریم اس ام اس فوق را
..
.
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت.
منتظر پست های بعدی باشید.
یا علی...
کلمات قصار- ایت الله بهجت
رفته بودی لپ تاپ بخری
تو، حسین ، علی!!
کمی از غروب گذشته که حسین موبایلش را دستت میدهد...
انا لله و انا الیه راجعون آقای ساعتی به رحمت خدا رفتند. جزئیات مراسم رو خبر خواهم داد...
رفته ای لپ تاپ بخری
اما نخری بهتر است.
به خانه باز میگردی
اس ام اس ها سر ریز میشود به سوی تو
10 20 تا اس ام اس حتی از کسانی که نمی شناسی شان!!!
این یعنی شبکه ارتباطی دانش آموزان و فارغ التحصیلان سمپاد هنوز زنده است!!
مراسم روز جمعه ساعت 8:45 از مقابل دبیرستان...
هر کس را از مقابل خانه اش تشییع میکنند استاد ما را از مقابل مدرسه ما!!( این یعنی روح حلی که هیچ جا پیدایش نمی کنی...)
صبح آشفته بیدار میشوی و ...
8:45 میرسی مقابل دبیرستان
امیر را میبینی
امیری که تو را فراموش کرده سخت به یادت می آورد..
با هم وارد حیاط میشوی
دم در عده ای از رفقایت دارند سیگار میکشند...
تا تو میرسی به ناچار سیگارها طعمه جوب میشوند و دو تا از آنها فرار میکنند از نگاه های تو...
مدتی است گفته اند دبیرستان نیا...
اما این روز اوضاع متفاوت است
وارد حیاط می شوی
همه چیز سیاه است
همه کس
همه هستاند همه معلمها و مدیرها و دانش آموزان
آمده اند اسنادشان را ببینند.
خوشحال میشوی از دیدن دوستانت
قشقاوی، میرزایی، شجاعی، ایازی،احمدی،رکن آبادی، لاری، احمدی، هاشمی نسب،شهیدی، فلاحت، میرعلی، ....
همه بغض دارند انگار
منتظری استاد بیاید و با ان لبخند همیشه گی به همه ابراز ارادت کند..
استاد می آید...
اما اینبار لبخندش را نمی بینی
اورا در پارچه ای پیچیده اند..
تازه باور میکنی که استادت ...
جنازه روی زمین،همه مبهوت دارند نگاه میکنند...
اقای قادری فریاد میزند برسرت. :: واسه چی وایسادید... بیاید بیاید برای معلمتون فاتحه بخونید اون دیگه رفته::
همه میترکند...
حالا دیگر اقای کاوه دارد زیارت عاشورا میخواند، آقای قلی پور ادامه میدهد..
حسین مبهوت است
اقای عسگری با همان نگاه همیشگی تو را میبیند.
جنازه را بر میدارند.. به خیابان
استاد را از حیاط دبیرستان تشییع میکنید تا مقابل آمبولانس
جلوی گریه هیچ کس را نمی شود گرفت..
کسی میپرسد صدای بلند این مرد را تا بخال شنیده بودید...
آقای غریبی دارد مثل ابر بهار گریه میکند. اقای مقدسی هم هست...
همه هستند...
اقای احمدی میبیند تورا
یک جمله می گوید...
احمد چند وقت دیگه باید بچه ها رو برای تشییع جنازه من جمع کنی... خوب جمع کن!!
احمد نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و ...
به بهشت زهرا میرسی
استاد را در غسالخانه میابی
احسان دارد گریه میکند
این کالبد بی جان را آنقدر بالا پایین کردند تا خون ریزی از بینی شروع شد..
بدن پنبه پیچ کردند... آب تربت...
اب و کافور
سدر و کافور
حنوط کردند
لای کفن
روی تخت چرخ دار و یک لگد به تخت!!
جنازه الان روی دست ماست...
نماز میت
پیاده روی تا قبور خانوادگی
تلقین میخوانند خاک میریزند...
...
..
.
شابد اولین باری بود که همه تشییع کنندگان پیرمردی مرد بودند..
آخر استاد ما مجرد بود..

نه اشتباه گفتم استاد ما با علامه حلی ازدواج کرده بود...
استاد ما فرزندی نداشتند
اما به اندازه 40 سال تدریس برای خودش فرزند داشت..
همه سمپادی های پسر تهران تا همین سال قبل دانش آموزان او بودند.. فرزندان او!!
هیچ کس صدای بلندی نشنیده بود از او...
هیچ کس ناراحت نبود از او...
همه پدرانه دوستش دارند...
جای استاد خالی است.
جای لبخندش...
نخود لپه عدس ماش
شادونه کنجد خشخاش!!
یا علی...
پ.ن. مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش امد و هنگام درو.